این عشق الهی ست...
می گذرم از همه...
سلام بچه ها من خیلی وقت بود پیدام نبوده حالا به مناسبت اومدن دوباره ی سمانه جون یه شعر خشگل واستون می نویسم.::::: من که می دانم به دنیا اعتباری بیش نیست بین مرگ و آدمی قول و قراری بیش نیست من که می دانم عجل نا خوانده و بیدادگر سرزده می آید و راه فراری بیش نیست پس چرا عاشق نباشم پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ سپیده ببخشید که این شعر رو نوشتم چند روز پیش پام و جراحی کردم امروز ۳روز بود که بخیه اش رو کشیده بودم. زنگ ورزش داشتیم بازی می کردیم که حق شناس عوضی با اون کفشهای گل چماغش پاشو گذاشت روی اون پای ناقص من. چشمتون روز بد نبینه همین که کفش و جورابم رو در اوردم خون بود که چکه چکه میومد روی جورابم.بچه ها همه دست پاچه شده بودن فورا خانم باقریان گفت برین گاز باند چسب بتادین بیارین.سپیده بیچاره از ترس رفته بود تو دفتر گفته بود گزادین...گازند.. باز...گاز باند بدین... بیچاره پرچ شده بود. کیوان که تو کار بخیه مهارت کافی داره رو پام هی بتادین میریخت. اونقدر به خودم فشار اوردم که جلو بچه ها اشکم در نیاد که ضایع بازاری بود اگه گریه می کردم.اما داشتم از درد میمردم. خلاصه با کمک بچه ها با کلی زور خودم رو رسوندم تو رفتر و زنگ زدم خونه تا بابا اومد دنبالم. من که نمی گم حق شناس کور بود.نه نه ! اصلا.... فقط کفشاش کور بودن. کثافت نیومد یه معذرت خواهی کنه.من از این اتیش میگیرم. من وقتی اومدم خونه کیوان اس ام اس داد گفت وقتی تو رفتی سپیده اومد با عصبانیت به حق شناس گفته سمانه (یعنی من) ازت معذرت خواهی کرد که پاش رو گذاشته رو پات تا یکم حق شناس خجالت بکشه اما کثافت به روی خودشم نیورده. می دونم چی کارش کنم... بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید بی خیال.فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای و دختر چای کار و حکایت می کرد از لبخندش که چه نمکین بود و چشمهایش که چه برقی می زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چقدر گل داشت. چای خوش طعم بود. پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد.پس دختر چایکار خدایی داشت... ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی میشد.و چشم می دوخت به دور دستها و نی می زد و سوز دل داشت. آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست حتما عاشق است و آن که عاشق است دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد.پس چوپان خدایی داشت... دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت.دست بر حافظه ی چوب و چوب.نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب دادو کود دادو حرص کرد و پیوند زد. و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک. و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند امیدوار است و آن که امید دارد حتما عاشق است و آن که عاشق است دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد. پس دهقان خدایی داشت... و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید با خود گفت :حال که دختر چای کار و چوپان جوان . دهقان پیر خدایی دارند پس برای من هم خدایی است . و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است......! سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند. پدرم گفته است: قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست پس زخم هایت را گرامی دار زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست. او که نامش خداوند است. پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد! زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم.زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم چوب نیستم خشت و خاک نیستم که انسانم.... پدرم وصیت کرده است و گفته است:از جانت دست بردار از زخمت اما نه! زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست و اگر دردی نباشد پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت... دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است. میراث پدر علیه السلام... در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس کنند و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق آفریننده ی ماست مهربانیست که ما را به نکویی دانایی ...زیبایی و به خود می خواند جنتی دارد نزدیک...زیبا و بزرگ دوزخی دارد به گمانم کوچک و بعید در پی سودایی است که ببخشد ما را و بفهماندمان ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که خرد را با عشق... علم را با احساس... و ریاضی را با شعر... دین را با عرفان... همه را با تشویق تدریس کنند لای انگشت کسی قلمی نگذارند و نخوانند کسی را حیوان و نگویند کسی را کودن و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند و به جز از ایمانش هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند مغزها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس درسهایی بدهند که به جای مغز دلها را تسخیر کنند از کتاب تاریخ درس را بردارند در کلاس انشاء هر کسی حرف دلش را بزند غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند تا کسی بعد از این باز همواره نگوید " هرگز " و به آسانی همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشی تکرار شود رنگ را در پاییز تعلیم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه و عبادت را در خدمت خلق کار را در کندو و طبیعت را در جنگل و دشت مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم عدل.... آزادی... قانون... شادی... امتحانی بشود که بسنجد ما را تا بفهمند چقدر عاشق و اگه و آدم شده ایم در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدریس کنند و بگویند که تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما خسته نباشید می نشینم زیر درخت مدرسه روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم *خزان* خ: خدایا ز: زندگیمو ا: ازم ن: نگیر اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن پیدا نمی کنند اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند دوست داشتن تو را فریاد می زند آرام با دستهایم اشک را بر می دارم و آن را در آغوشم می فشارم چشمهایم را می بندم روز های بد و خوب در ذهنم طلاقی پیدا می کند حرفهایی که هیچگاه به حقیقت نپیوست آرزوهایی که محال بود و شبهایی که بعد از تو بر سر سجاده عشق می نشستم و هزاران قطره مثل همین قطره اشک که در آغوشم هست از چشمانم سرازیر می شد. آری... من تمام این مدت را با یاد تو زیر درخت مدرسه می گذراندم که ناگهان خود را در دفتر مدرسه یافتم دستهایم را باز کردم تا آن قطره اشک را نشان دهم که ثابت کنم عاشقم و بی جا زیر درخت ننشستم که ناگهان به جای قطره اشک خودکار را در آغوشم یافتم و همزمان مدیر مدرسه فریاد زد: تعهد نامه را امضاء کن امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است خاکستر لیلی هم دارد می سوزد. امانتی ات را پس می گیری؟ خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم خاکسترت را پس می گیرم. لیلی گفت : کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد . خدا گفت : مادری بهانه ی عشق است بهانه ی سوختن تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی. لیل گفت :دلم زندگی می خواهد :ساده بی تاب بی تب خدا گفت : اما من تب و تابم بی من میمیری لیل گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من مرگ مجنون پایان قصه ام را عوض می کنی؟ خدا گفت: پایان قصه ات اشک است اشک دریاست دریا تشنگی است و من تشنگی ام . تشنگی و آب . پایانی از این قشنگ تر بلدی؟ لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد. خدا خندید ... چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت من. خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد.لیلی هم . خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد. لیلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید.می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد. مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد. خدا گفت : اگر لیلی نبود.زمین من همیشه سردش بود ... .......... رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب آب در حوض نبود ماهیان می گفتند: هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن آب لب پاشویه نشست و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است باد می رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا می رفتم..... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها... می چکد بر فرش خانه... باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟... نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک... که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد... کجای ذلتش زیباست؟! هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های شاد من گریه ی تنهاییم را حس نکرد ترک دیدارم نکردی ترک دیدارت کنم آتش اندازم به جانت بس که آزادت کنم قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی؟؟؟ آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم من گلی بودم در این گلشن تو خواری کرده ای همچو خاری در میان گل رخان خوارت کنم همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم کهنه کالایت کنم بی خریدارت کنم بعد از این لاف و صفا و مهر با مردم مزن خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم ای سبکسر، دوست می داری سبکسر تر ز خویش با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم هر کجا گویم که هستی وین زبانبازی ز چیست تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقت قسمت کردن شادی کنیم کاش وقتی آسمان بارانیست از زلال چشمهایش تر شویم وقت پاییز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شویم کاش وقتی چشمها ابریند به خود آییم و سپس کاری کنیم از نگاه زرد گلدانهایمان کاش با رغبت پرستاری کنیم کاش دلتنگ شقایقها شویم به نگاه سرخشان عادت کنیم کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاسها خلوت کنیم فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم فقط میگه مال منی عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه توی قلب من زندگی می کنی عشق نمی پرسه چی کار می کنی؟ فقط میگه باعث میشی قلب من به تپش بیفته عشق نمی پرسه چرا دوری ازم؟ فقط میگه همیشه با منی عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه دوستت دارم زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است جاری هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت......![]()

![]()
![]()
![]()



خیلی طولانیه اما من خیلی این شعر رو دوست دارم![]()








هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
![]()
![]()








